با سلام به همه دوستان ‏
من عرشیا هستم و دلم می‌خواد مثل بقیه یه خاطره درباره تشک طبی فنری عزیزم براتون تعریف کنم! حدود بیست سالمه. بعد کلی دوندگی و هزینه و راز و نیاز، یه سال و نیم پیش کارم درست شد و برای تحصیل اومدم آلمان. هنوز دارم دوره‌های تطبیقی و زبانم رو کامل می‌کنم. ولی قصد دارم در اولین فرصت رشته حقوق تجاری رو شروع کنم. خلاصه ایران که بودم همه‌ش داشتم بدو بدو و زبان آموزی می‌کردم و به دانشگاه‌های مختلف درخواست می‌دادم. یکی دو سال آخر دبیرستان با انجام این جور کارا گذشت. در نتیجه، به هیچ عنوان نمی‌فهمیدم اطرافم چی می‌گذره. قدر چیزی رو نمی‌دونستم. همه تمرکزم رو این موضوع بود که بالاخره کارم درست بشه و بزنم بیرون و برم دنبال آرزوهام. بالاخره هم آرزوم برآورده شد. همون طور که گفتم، الان یه سال ونیمی میشه که اینجام. مادر و پدرم، من رو پیش یه خانواده آلمانی پانسیون کردن. یه اتاق جمع و جور و تر و تمیزی بهم دادن. دست پخت خانمه هم خوبه. گرچه به پای دست پخت مامانم نمی‌رسه. می‌خوام بگم همه چی خوبه. ولی من دلم برای خونه و خونواده‌ام تنگ شده. واسه کوچه و خیابونای تهران … واسه میدون ونک و تجریش … خلاصه دردسرتون ندم. تازه دارم ارزش همه جیزهایی که داشتم رو می‌فهمم. راستش رو بخواین، دلم واسه یه چیز دیگه هم داره پر میزنه. اون هم ولو شدن روی تختم و کتاب خوندنه. لابد با خودتون می‌گین، آدم حسابی، خوشی زده زیر دلت! کتابت رو همون جایی که هستی بخون دیگه! آره حق با شماست. کتابم رو می‌خونم. ولی دلم واسه تشک نرم و راحت خودم تنگ شده! تختخوابی که این جا روش می‌خوابم، عین تخت مرتاض‌هاست! خیلی ناراحته. البته بعد این همه وقت الان دیگه بهش عادت کردم. ولی تشک کلبک خودم رو هنوز نتونستم فراموش کنم. عجب چیزی بود! مامانم می‌گه، دست به اتاقت نزدیم! همه چی همون طوریه که بود. دلم نیومد حال تشک طبی خوبم رو ازش بپرسم. ترسیدم بفهمه جام ناراحته و غصه بخوره. حالا، دارم روز شماری می‌کنم که دوره تکمیلی زبانم تموم بشه و قبل از شروع ترم دانشگاه، چند وقتی بیام ایران و روی تشک ابری بی‌نظیرم بخوابم. می‌خوام بگم قدر چیزهایی که دارین رو بدونین و در عین حال، دنبال آرزوهاتون هم برین. به امید دیدار!‏