من مونا هستم و در تهران زندگی می‌کنم. چند سال پیش با یکی از همکلاسی‌های دانشگاهم آشنا شدیم و رفت و آمد کردیم. حالا، نزدیک یه ساله که عقد کردیم! داریم سعی می‌کنیم خودمون رو جمع و جور کنیم و بریم سر زندگی. نه به جشن عروسی اعتقادی داریم و نه به جهیزیه بردن و این داستان‌ها. راستش هر دوی ما مخالف این هستیم که توی این شرایط دشوار اقتصادی، خون خانواده‌هامون رو توی شیشه کنیم که برامون جشن بگیرن. از طرف دیگه آخه مادر و پدر من چه گناهی کردن که بعد این همه سال سختی کشیدن، الان هم بیان و لوازم یه زندگی کامل رو واسه‌مون بخرن. همین که یه عمری بزرگ‌مون کردن و تا جایی که از دست‌شون برمیومده سعی کردن مهارت‌های مختلف یاد بگیریم و درس بخونیم کافیه دیگه. ما تصمیم داریم روی پای خودمون وایسیم! همه این‌ها رو گفتم تا به این جا برسم که همه خانواده و دوستان، تصمیم دارن به جای همه اون کارایی که نخواستیم برامون انجام بدن، در حد توان کمک کنن تا هر چه زودتر بریم دنبال کارمون! خودشون اصرار کردن. وگرنه همین رو هم ازشون انتظار نداشتیم. خلاصه، مادر و پدر و فامیل و دوستان بسیج شدن و به گروه‌های چند نفره تقسیم شدن. هر گروهی در حد توان مالی و قرابت فامیلی خرید یه کالایی رو برعهده گرفته. خرید یه سری چیزای خیلی گرون‌تر هم به گروه‌های بزرگ‌تر سپرده شده. جالب این جا است که همگی تختخواب و تشک رو به طور کامل از قلم انداخته بودیم. چند روز پیش خاله‌ام یادآوری کرد. معلوم شد یه سر و گوشی هم آب داده بوده و تشک کلبک رو انتخاب کرده. اون قدر راجع بهش داستان‌سرایی کرد که خونم به جوش اومد. راستش نظر من این بود که تشک خریدن دیگه این همه آب و تاب نداره. تشکه دیگه. مگه تا حالا نداشتیم؟ هی می‌گفت، محصولات خواب این برند عالیه. تشک بست کلبک یه تشک نرم و راحت و بادوامه. انگار خودشون هم چند وقت پیش یکی خریدن. اون قدر از تشک طبی این شرکت تعریف کرد که دیگه می‌خواستم بگم، خاله جون دستتون درد نکنه. به خدا راضی به زحمت نیستم…ولی، وقتی تشک رو آوردن دم خونه و تحویلمون دادن، تازه فهمیدم طفلی خاله چی می‌گفته! الان یه تشک با کیفیت و عالی گوشه اتاقمه! دارم روزشماری می‌کنم، برم خونه خودم و بذارمش روی تختم. همین جا از خاله‌های گلم صمیمانه تشکر می‌کنم. ‏